تبليغاتX
اميد را پيشه كن
اميد را پيشه كن
عشق

ميگويند در روزگاران قديم در شهري كه من اسمش را نميدانم يك شاهزاده از يك زن سرخپوست بسيار زيبا خوشش ميايد و اورا معشوقه خودش قرار ميدهد پس از مدتي كه زن سرخپوست زيبا براي شاهزاده سه فرزند به دنيا اورد انتظار داشت كه با او ازدواج كند ولي اينطور نشد او به سراغ شاهزاده رفت ولي شاهزاده را درون مراسم عروسي بايك شاهدخت يافت زن سرخپوست به پيش او ميرود و از او ميپرسد كه چرا با او ازدواج نميكند و شاهزاده در جواب اورا از خود ميراند  و ميگويد چون او خون اصيل ندارد .

زن  سرخپوست با يك حالت گيجي به خانه اش ميرود سه فرزندش را به قتل ميرساند و بعد سر به خيابان ها ميگذارد زن را به خاطر كشتن فرزندانش به قتل ميرسانند و جسد او چند روز بر روي چوبه دار ميماند تا درس عبرتي براي مردم ديگر باشد از ان شب به بعد مردم ان شهر گفته اند كه صداي زني را كه دنبال بچه هايش ميگردد را در خيابان هاي شهر ميشنوند .

آيا اين است عاقبت عشق ؟؟؟


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |